خانه

بهار کلمه

 رضا فرمند

 

سرودهای برگزیده:

 

این بار / حقیقتِ ساده / واهمه و کلمه / کلمه و مرگ / بهار کلمه / عادت / جسارت / با کار زیبا می شود / کلمه و عطوفت /

*********************************

 

این بار

 

به من

خنده را دوباره بیاموزید!

و حسرت را با چشمهای زمان

از رفتاراَم جدا بکنید

 

این بار در شبِ دین

بی چراغ‌ام رها مکنید!

و روح و جن و پری را

با سایه‌ام میامیزید.

 

این بار در بلوغ

چشمه‌سار خواهش‌ پاک‌ام را

با آیه های گناه نیالائید!

 

این بار در کلمه‌ام بگردانید!

نگاه‌ام را کلمه‌ای کنید!

درداَم را کلمه‌ای کنید!

عشق‌ام را کلمه‌‌ای کنید!

 

آوریل، ۱۹۸۹

************

حقیقت ساده

 

به شعری می اندیشم

که آب را به مردم نشان دهد؛

سنگ را به مردم نشان دهد؛

و زمرّدِ خواهش را

از ریگ و لای دین

بیرون بیاورد.

 

به شعری می اندیشم

که دستِ مردم را

به روی اشیاء بلغزاند

و آنان را به دیدن و تجربه کردن

عادت دهد.

 

به شعری می اندیشم که بتواند

این حقیقت ساده را به مردم بفهماند که:

آنچه نیست نیست!

و آنچه هست هست!

 

ژوئن ۱۹۹۰

***************

واهمه و کلمه

   

واهمه

زلزله‌ی ناگهانِ کلمه است

و لرزش کاخِ هزارستون‌ خیال.

 

واهمه

طغیانِ رودِ کلمه است

 

واهمه

کورموشی‌‌ست

که پی در پی

در خرمن خیال، گم می شود

 

واهمه

پُرسشی است

که خرمنِ کلمه را

در نفسی  می تاراند.

 

واهمه

کژدمِ پرسشها ست

کز پیکر کلمه

 تُند می دود

 

واهمه

هنگامی است

که لقمه‌ی جهان

در گلوی کلمه

گیر می کند

 

واهمه

پایکوبی دیوان

بر سقفِ کلمه است؛

هیولايی ست

کز ساقِ نازکِ کلمه

تاب می خورد.

 

واهمه

تصادفِ مرگبار کلمه

با زندگی است.

 

واهمه

کِرمی ست در کلمه

که پیله‌ی مرگ می تند

 

اکتبر، ۱۹۸۷

***************

کلمه و مرگ

 

کلمه

مرگ را مثلِ کور‌مورِ تنهایی

در جنگل‌اش محو می کند

مورچه‌ی مرگ

از مرمرِ عمارتِ عظیمِ کلمه

همواره

فرو

لغزیده است

 

دریچه‌ی باور ما را

دستِ رازناکِ پنهانی

همواره به روی مرگ می بندد

 

ما از کلمه پُرايم

شعرایم

الماسِ چشمِ غرورایم!

لحظه لحظه آینده‌ایم!

مرگ

چگونه با ما بستیزد!

 

اکتبر، ۱۹۸۷

**************

بهار کلمه

 

امروز

از آینده بیرون نیامدم،

در زمین بیکران‌ِ کلمه

کاریزِ جاودانِ زمان را می جستم.

 

امروز

بهار کلمه

تمامِ دانه‌های پُرسش را رویانده بود.

 

امروز

از پنجره‌ی کلمه

به شطِ خروشانِ لحظه خیره شدم.

 

امروز

جهان

کلمه‌ای بود

و حقیقت خود را نمی توانست

پشتِ هیچ پُرسشی پنهان کند.

 

امروز

از آینده بیرون نیامدم.

 

دسامبر، ۱۹۸۸

************

عادت

   

عادت

چه زود!

چه زود!

رنگِ حقیقت می گیرد.

 

پوستوار پنهان‌اش

چه زود!

چه زود!

ستبر می شود.

 

چه زود

دردا چه زود

انسان

به مجسمه‌ی زنده‌ای تبدیل می شود.

 

مه، ۱۹۸۹

**************

هیولای کلمه

 

کلمه

لحظه لحظه

به هیئت نویی در می آید.

 

کلمه

سترگ‌ترین

شگرف‌ترین هیولای جهان است

 

هیولای ناپیدایی که اندام‌اش

در همه‌ی جهان

پراکنده‌است.

 

مه، ۱۹۸۹

************

با کار زیبا می شوی

 

با کار زیبا می شوی

و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی

با دستهای بلندِ کلمه

آسمان و ستاره‌ ها را

در نفسی

به میل خود مزیّن کنی.

 

با کار زیبا می شوی

و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی

روی دوشِ چند کلمه

دست‌ات را به ماه بچسبانی.

کلمه‌ای را

در لحظه‌ای بدرخشانی

و سکوتِ ژرفی را

با چند کلمه

به هلهله مبدّل کنی.

 

با کار زیبا می شوی!

و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی

ریسمان‌ِ کلمه را

با چرخشی

               به کنگره‌ی آینده

                                     پرت کنی.

 

اکتبر، ۱۹۹۰

***************

کلمه و عطوفت

 

هنوز نفس می کشم

و سرم روی شانه‌ی کلمه است

و کلمه

چه عطوفتی دارد

انگار مادریست که در من حلول کرده‌است.

در خنده

مواظب‌ام است

در گریه

مواظب‌ام است

 

در نومیدی

فصل ها و منظره ها را

به میل و دلخواهِ من

تغییر می دهد

و در تنهائی

دُرُست روبروی من می نشیند.

 

آوریل، ۱۹۹۱

 

بالا