خانه

عروس اَرَسباران*- شعر بلند

رضا فرمند

Arasbaran Forests, Ahar
Arasbaran forests
-----------------------------

یادت هست که مستانه ‌

زمزمه کردی: در اَرَسباران

سبزه سبزه‌تر است؛

پرنده پرنده‌تر،
درخت ‌درخت‌تر، و آب، آب‌تر
 

و من گفتم: در ارسباران،

لاله لاله‌تر است

بنفشه بنفشه‌تر،

عشق، عشق‌تر

و خواب، خواب‌تر!  

---------------------

وردی قلعه‌ی بابک
Arasbaran.net

-----------------------------
 
نمایی از ارسباران  
Arasbaran.net
------------------------------


من چیزی ندارم که به چشم‌های تو بیاموزم؛

من چیزی ندارم که به زیبایی تو بیاموزم؛

و شعر من نمی‌خواهد از پوستِ تو سفیدتر و لطیف‌تر شود.

*

شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی ایماژ است!

شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی هماغوشی‌ست!

شوخی نیست، عشق است، کیمیای فراموشی‌ست!

*

عشق، در پرواز حل می‌شود؛ عشق نمی‌‌اندیشد

عشق، در شتاب حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد

عشق، در یار حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد

*

عشق، وحشی‌ترین پرنده‌‌‌‌ی رویاهاست؛

پرنده‌ای نیست که زود به لانه بر‌گردد!

***

از ژرفای خون و واژه‌هایم

چون بهاری شگفت سَر می‌زنی

عطرهای زندگی‌ام گیچ می‌شوند.

*

پُر از شتاب و برهنگی‌ام:

چرا که ویرانه‌های زمان را دیده‌ام!

چرا که ویرانه‌های زبان را دیده‌ام!

*

واژه‌هایم را چون گل و پولک به سرو روی‌ات می‌پاشم

پُر از کودک‌ام کرده‌ای از شوق‌ام نهراسی؟

*

من عشق را با شطرنج بازی نمی‌کنم

و دلم را در حرکت‌ِ واژه‌ها پنهان نمی‌کنم

کنار مهره‌ها و احتیاط‌‌ها با من قرار نگذاری؟

*

من از موش و فال و دعا گریخته‌ام؛

معنی مرا را در کتابِ‌ مندرس ناموس نجویی؟

***

من نمی‌خواهم کسی تو را به من معنا کند

من نمی‌خواهم کسی مرا به تو معنا کند!

تو مرا هاله،

هر جور که می‌خواهی معنا کن!

*

تویی که به هوس‌هایم فرمان می‌دهی!

من‌ام که به هوس‌هایت فرمان می‌دهم!

و همکناری ما سرشار خواهر است؛

سرشار آب و ماه و گیاه

دست دیو و دد از بوسه‌های ما کوتاه!

*

پیکرهامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!

هوس‌هامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!

و واژه‌هامان یکدیگر را خوب نشنیده‌اند!

*

نگذاشتند خواهر تن هم باشیم!

نگذاشتند دوستِ تن هم باشیم!

نگذاشتند با بوسه‌های هم بزرگ شویم!

نگذاشتند در نوازش هم بیاساییم؛

نگذاشتند با عشق هم بزرگ شویم!

*

من چشم‌ام کمبودِ خنده‌ی تو را دارد!

من چشم‌ام کمبود رقص تو را دارد!

من چشم‌ام کمبود برهنگی تو را دارد!

من آغوش‌ام کمبود آغوش تو را دارد!

در این برهوت سیاهِ عزا و دعا،

من بی‌تو کی‌ام هاله؟

*

من در پاک‌ترین واژه‌ها هم، دستِ تو را نمی‌توانم بگیرم!

من در پاک‌ترین هوس‌ها هم روی تو را نمی‌توانم ببوسم!

*

پرنده‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!

شتاب‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!

بی‌‌پرهای تو من چگونه می‌توانم اوج بگیرم؟

بی‌شتاب تو من چگونه می‌توانم بال بگشایم؟

بال من است هاله که در تو بسته‌اند!

***

همه چیز را از نو بیاغازیم:

از آب، از آفتاب، از آهو، از کبوتر،

از هوس؛ از برهنگی

و از واژه‌هایی که به قله‌ی پُرسش رسیده‌اند!

*

تا این شهر، شهر شود

تا این شهر شایسته‌ی زیستن شود

ایمان باید در زیبایی تو باسواد شود!

*

اینان غیراز این‌که بیابان را خوردنی کنند کاری نمی‌کنند

اینان غیراز این‌که سنگ را نوشیدنی کنند کاری نمی‌کنند

اینان غیراز این‌که مرگ را در خیابان‌ها دیدنی کنند کاری نمی‌کنند

***

عشق‌ات لال است هاله!

خواهش‌ات لال است!

چون طوماری‌ عتیق پیچیده‌ای!

و در ژرفای واژه‌ها بسته‌ای! بسته‌ای!

با تو چه کرده‌اند هاله؟

*  

با واژه‌های شاد نمی‌توانم از تو بگذرم

با پُرسش‌های پاک نمی‌توانم از تو بگذرم

و با گشودن پروانه‌های هوس‌ها

سخن‌هامان را نمی توانم به آسمان ببرم.

*

زیبایی سفیدت مات مانده است؛

و چشم‌های خسته‌‌ات پُر از پرندگان پَربسته ‌است

با تو چه کرده‌اند عروس جنگل و باران،

عروس اَرَسباران؟

*

دریا‌ی‌ات را شعرم بوئیده‌است

ژرفای‌ات را با با خاشاک‌های سخن، پنهان مکن! 

موج بزن تا زندگی را زیباتر کنی!

*

تو بزرگی هاله! تو پُرپری!

شاهپرهایت را شعرم لمس کرده است

پَر بکش تا ایران را ببالانی!

*

باید پَر بکشیم و به ستاره‌ی خود برسیم!

باید پَر بکشیم و به قله‌ی خود برسیم!

***

هاله یادت هست؟

در محله‌های خاکی تبریز همینکه پیکرمان پر زد

هوس‌هامان را چیدند؛ آسمان‌امان را بستند

و راه‌ها و خنده‌هامان را سرسختانه از هم جدا کردند

یادت هست که با گل‌ها و پروانه‌ها بازی می‌کردیم

و در شاخه‌های درختان، مهمان میوه‌های هم می‌شدیم؛

و بوسه‌های کال همدیگر را می‌مزیدیم.

من هیچ چیزی را بیشتر از تو دوست نداشتم، هاله؛

و می‌توانستم با تو تا بهشت بازی کنم

یادت هست که از سایه‌‌های عزا بیرون آمدند

و جای بوسه‌هامان را با آب هزاران دعا شستند؟

 

پروانه‌ی من تو بودی هاله!

فوّاره‌ی من تو بودی!

و تنها نگاه تو بود که پرنده‌ام می‌کرد!

*

عصر مستِ بهار تهران را یادت هست

که ناگهان چون دیوی به هیجان بازی ما دویدند

و ما را در پشتِ چشم‌هامان بستند

یادت هست کز آن پس نگاه همدیگر را از دور می‌بوسیدیم؟

و سکوت همدیگر را به امید واژه‌ای می‌نوشیدیم؟

*

کوچه‌های تابستان را یادت هست

که پُرسش‌های داغ بلوغ‌امان بی‌پاسخ می‌ماند

و از کهربای دلکش اندام هم می‌هراسیدیم؟

 

پرهای تن مرا تنها تو می‌توانستی باز کنی‌ هاله!

و غنچه‌‌های تن تو را تنها من می‌توانستم بشکوفانم

من هنوز جانم پُر از پَرهای بسته ‌است!

تو هنوز تن‌ات پُر از غنچه‌های نشکفته ‌است!

*

من همه‌ی واژه‌ها را به جستجوی تو گشته‌ام

از سایه‌های سکوت بیرون بیا

حرفی بزن، هاله! سکوت نکن!

*

من دلم برای تو پُر از صلح است

من دلم برای تو پر از مادر است

من دلم برای تو پر از شعر است

من دلم برای تو پر از قصه است

من دلم برای تو پر از آب است

من دلم برای تو پر از ماهی‌ست

من دلم برای تو پر از کودک است

من دلم برای تو پر از بازی‌ست

من دلم برای تو پر از رود است

من دلم برای تو پر از ارَس است

***

سکوت‌ات برگ‌ها را بسته است!

سکوت‌ات پرنده‌ها را بسته است!

*

سکوت، پیچیده‌ترین سلاح غریزه است

واژه‌ای که زنان در پستوهای هراس پرورده‌اند.

*

سکوت، هنوز هم سخت‌ترین سلاح‌ها،

برای شکستن دل است

موریانه‌های سکوت می‌توانند

نازک‌ترین رشته‌های عاطفه را

در پنهان‌ترین گوشه‌های دل بپوسانند

 

من اما مهرم را به واژه‌ها پرت کرده‌ام

و از اینکه تو با آن‌همه واژه

این کلمه‌ی خالی را تکرار می‌کنی در رنجم.

***

چون تابلويی سکوت‌ات را به دیوار شعر نخواهم آویخت!

چون طبلی سکوت‌ات را کنار آرامش‌ات نخواهم نواخت!

من به یاری شعرم سکوت‌ات را خواهم دوید

من به یاری شعرم سکوت‌ات را خواهم نوشت

***

چنان شتابناک زیستم‌اش که خالی شد؛

و از کنار زندگی‌ام برگشت!

اکنون! بهاری در جانم سرگردان می‌چرخد

اکنون! بهاری پشتِ دلم مانده‌است!

*

پاکی‌ام آیا گول و کودن بود؟

در عشق، همه‌ی حرکت‌ها را نباید با دل کرد؟

برای دیدن‌اش همه‌ی شطرنج‌ها را دور می‌زدم

و در تراس پاک‌ترین واژه‌ها چشم‌به‌راه‌اش می‌ماندم.

***

این روز‌ها ردّی از خون شعر

در سکوتِ باغ‌ها و بیشه‌ها به جا می‌گذارم.

این روز‌ها آسمان‌ام خمیر می‌شود.

*

این روزها لبخندم ابری‌ست!

سکوت‌ام ابری‌ست!

و گام‌هایم به هیچ راهی نمی‌اندیشد!

*

این روزها، برکه را با دریا

و درخت را با جنگل نمی‌توانم بیامیزم

*

این ‌روزها از زیباترین آرزوهایم شسته می‌شوم

این روزه‌ها شعرم خیس است!

ای روزها شعرم چو زق زق زخمی‌ بیداراست!

*

این روزها دست‌های پرسش‌ها

ماه‌های جان‌ام را از ریشه می‌کند؛

مادران جان‌ام را از ریشه می‌کند!

***

هاله از شتاب‌ام افتاد!

هاله در برهنگی‌ام گم شد!

***

من چون کسی که واژه‌هایش را باد برده باشد گیج‌ام

من چون کسی که مادرش او را نشناخته باشد گیج‌ام

من چون کسی که ناگهان از قله‌ای به درّه‌ای افتاد باشد

و زنده مانده باشد مات‌ام!

به شتاب‌ام آیا باید شطرنج بیاموزم؟

نه!‍ نه! نه!

بیرون شطرنج، وحشی‌ترم؛ زیباترم!

هرچند تنهاترم!

***

شعر، نوعی برهنگی‌ست!

شعر، نوعی شتاب است!

با فیل که دوست می‌شوی نباید خانه‌ای بزرگ بسازی؟

با شعر که دوست‌ می‌شوی چرا باید از شتاب بترسی؟

*

من هر چه داشتم به روی سخن ریختم

تا شعرم آسوده‌تر به زیبایی‌ات بیاندیشد

من از سرود‌هایی که تو آنهمه می‌ستودی فرود آمدم

تا به دیدنم یک کلمه نیز سربالا نکنی

نمی‌خواستی باورت کنم؟

من از همه‌ی ترانه‌های دلخواه‌ات برهنه‌تر بودم، نبودم؟

*

دلم برایت رسیده بود؛

در تب و تابِ افتادن به دامن‌ات بودم.

*

ای کاش هزاران بار از روی تن‌ات می‌نوشتی!

ای کاش هزاران بار از روی هوس می‌نوشتی!

ای کاش هزاران بار از روی دل‌ات می‌نوشتی!

ای کاش هزاران بار از روی من می‌نوشتی!

***

در جنگل‌های اَرَسباران

یادت هست که ناگهان چرخیدی

روسری‌ سفیدات را دور سرت پیچاندی

و به بلندترین شاخه‌ای که می‌توانستی پرت کردی:

بگذار ببینم به کدام شاخه‌ی بدبختی گیر می‌کند

و سپس از شاخ و برگی شبنم‌پوش تاجی برای خودت ساختی:
- من عروس جنگل‌های اَرَسبارانم!

و من گفتم: با این پَساکی که پوشیده‌ای به الهه‌ها بیشتر می‌مانی

و تو خندیدی: راست می‌گویی آقای شاعر

ولی امروز دوست دارم عروس باشم تا الهه،

شما هم لطفن اعتراض نکنید!

*

چقدر اَرَسباران را دوست داشتی!

چقدر چشم‌هایت را روی جنگل‌ها، روی مِه سبز

روی قله‌ها اوج می‌دادی

چقدر شش‌هایت را با هوای پاک کوهستانی مست‌ می‌کردی!

با درختان چه خواهرانه بودی!

با چشمه‌ها چه کودکانه بودی!

با آهوان چه مادرانه بودی!

*

یادت هست که مستانه ‌زمزمه کردی:

در اَرَسباران، سبزه سبزه‌تر؛ پرنده پرنده‌تر؛

درخت ‌درخت‌تر، و آب، آب‌تر

و من گفتم: در ارسباران، لاله لاله‌تر است

بنفشه بنفشه‌تر، عشق، عشق‌تر

و خواب، خواب‌تر!

*

یادت هست که در پراگ از روی نقشه‌ی توریستی

به خانه‌ی سابق کافکا رفتیم و در زدیم

فقط به خاطر اینکه بتوانیم نمایی از داخل خانه را ببینیم

- ببخشید! آقای کافکا خانه است؟

و در برابر هاج و واج مردی که در را باز کرده بود

خنده‌ی چشم‌هامان را پنهان کردیم؟

*

یادت هست که روی پُل بلند و پهناور شهر

روبروی عکس مایاکوفسکی و لیلی‌بریک ایستادی

و غمگین شدی؛

عکسی که نقاشی خیابانی روی زمین کشیده بود؟

*

عصرهای پراگ را یادت هست

که در بلوار بزرگ شهر با آنهمه زوج قدم می‌زدیم

و تو گفتی: این بلوار بوی عشق می‌دهد؛

پراگ باید شاعرانه‌ترین پایتخت جهان باشد!

و من گفتم چنین هم هست!

*

یادت هست که چقدر از دیدن پاریس هیجان‌زده‌ بودی

روی برج ایفل یادت هست که گفتی:

کاش پرنده بودم‌؛ اینجا آدم هوای پریدن می‌کند

و من گفتم اتفاقا سد سال پیش خیاطی که ریاضی‌اش

از شما ضعیف‌تر بود همین کار را کرد

از پارچه، پَری برای خودش دوخت و پرید

و برج ایفل حتی خم نشد تا نگاهی به آن نگونبخت بیندازد

و تو سکوت کردی!

*

پرلاشز را یادت هست؛ گور هدایت را

همینکه پول گلفروشی را دادیم؛ چشمایت تر شد.

گفتی‌: باور نمی‌کنم که می‌خواهم از گور هدایت دیدن کنم.

حسّی‌ مقدس دارم!

*

اما از همه بیشتر مونمارت را دوست داشتی

و موج مردم را که مثل سمفونی رنگینی

از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌رفتند

در مونمارت چقدر مست و سبک‌پا شده بودی

چشمایت پُر از پرنده بود؛ حرفایت پُر از پرنده بود

و خنده‌هایت می‌خندید.

***

در زیر پوستِ پندارم موج می‌زنی،

و همینکه واژه‌ای را برمیدارم می‌ریزی!

***

همه‌اش به این می‌اندیشیدم که آیا می‌توانم گلدان واژه‌هایت شوم؟

همه‌اش به این می‌اندیشیدم که مباد زیبایی‌ات

در زندگی‌ام خراش بردارد!

پروازکنان صدایت می‌کردم تا‌ خود را ببالانی

همپروازت می‌خواستم دیوانه!

*  

کودکان بازیگوش حرف‌هایت را دوست‌ داشتم

دویدن ناگهان‌‌ات را روی جمله‌هایم دوست داشتم

و شَم‌ تیز شعرت می‌ستودم

من تو را با شعرم دوست داشتم هاله! دیوانه!

***

با خنده‌های شیرین، هاله چو فرفره‌ای رنگین

در واژه‌ها می‌چرخید

که من از شوق پیچیدن به پرهایش شتاب‌‌ گرفتم

و همه چیز پرپر شد.

*

پرهای زیبای‌اش را یک‌یک از واژه‌ها بیرون می‌کشید

که دست و دلم به شوق دیدن پروازش وزید

و همه چیز پرپر شد.

*

هاله از شتابم افتاد

هاله در برهنگی‌ام گم شد!

***

هاله، ماهِ خویش بود!

هاله، پَری زخمی دریای خویش بود!

*

واژه‌هایش بوی هوش و خون می‌داد؛

بوی خاک و بهار، بوی‌ آینده‌ای لطیف

 

واژ‌ه‌هایش بوی مادر می‌داد؛

بوی شیر، بوی شعر، بوی تبریز؛

بوی آهوان و اَرَسباران

 

واژه‌هایش پُر از کودک بود؛

پُر از پرندگان وحشی

پُر از چشمه‌های کوهستانی

*

من دلم را گشودم و شعرم پَر زد

من شعرم را گشودم و دلم پَر زد

من دلم را به فرمان شعرم گشودم

شعرم آیا اشتباه کرده است؟

*

هاله، ماهِ خویش بود!

هاله، پَری زخمی دریای خویش بود!

 

کپنهاک، ۱ اوت ۲۰۰۷

---------------------------------------------------

نکته‌ها:

* اَرَسباران Arasbaran یکی از منطفه‌های بسیار سحرانگیز و دلگشای آذربایجان شرقی‌است. این منطقه دارای کوه‌های سر به فلک ‌کشیده‌ی سخت‌گذر، جنگل‌های یگانه؛ چراگاه‌های سرسبز و رودهای خروشنده ‌است. این منطقه همچنین به گوناگونی جانوران و گیا‌هان‌اش شهرت دارد. شهرستان‌های اهر، کلیبر، ورزقان و جلفا در این منطقه قرار دارند. از جمله دیدنی‌های تاریخی و پُرآوازه‌ی ارسباران، قلعه‌ی بابک است.

 

 

 

نمایی از جنگل ارسباران
جنگل‌های اَرَسباران
---------------------------

چقدر اَرَسباران را دوست‌داشتی

چقدر چشم‌هایت را

روی جنگل‌ها، روی مِه سبز

روی قله‌ها اوج می‌دادی!

چقدر شش‌هایت را

با هوای پاک کوهستانی

مست‌ می‌کردی!

 

با درختان چه خواهرانه بودی

با چشمه‌ها چه کودکانه بودی

با آهوان چه مادرانه بودی!

-------------------------------

آبشاری در جنگل‌های ارسباران
Arasbaran.net
-----------------------------

مارال
Arasbaran.net
------------------------------