خانه

منوچهر یکتایی

 
 

مهاجر

 

فضای اتاق

فضای او نيست

نه زمين، سرزمين زادگاهی‌اش.

آشوب‌ است در خانه‌ء پدری‌اش

و نشانیِ خانه‌اش

تغيير کرده از تصويرِ نشانیِ خاطرش

 

او در جوانیِ خود نيست ديگر

و طولِ راه-نه خسته‌اش کرده-

 بی ميلش می کند

جز از نزديکی با تنهايی    سود نمی برد

و اين

       به دلخواهِ او نيست که پريشان شده

 

به لبه‌يی می نشيند

چمدانش بر رانش

و چمدانِ يادش را، می بندد   می گشايد:

        شعلش در وزارتخانهء دره‌ ها

         و حسابِ خصوصیِ بانکی‌اش

         در آسمانِ آفتابگزان

         و سقفسوراخهای آفتاب‌رسانِ بازارها

 

چمدانش را می بندد    می گشايد    می بندد

و سرمايه‌اش اينک

با اُفتی اندک بر قامتش

در قدم زدن به پيشمغازه های خيابان

و ايستادن

             و رفت

                      و بازگشتن

 

و شب اگر هزار تکّه    روشنی از بالا دارد

و روزِ او

          و خانه‌اش

          و زمينش

با وقتِ او

           و مقصد

           و ميلش

فعلأ دو سوی معامله‌است

با هم درست حساب نشدنی

 

و چمدانش را     بر رانش

              می گشايد او

اينجا

اجازه‌پ اقامت دارد او.

 

دسامبر، ۱۹۸۲/ نيويورک

 

از بررسی کتاب شماره‌ ۱۴