خانه

عباس صفاری

 
 

ساعت بی حديث

 

 

شما مرا نمی شناسيد

و حياط خانه‌ام را

که پُر از احتمال و بی صبری است

هر گز نديده‌ايد.

 

باور کرده‌ايد پشت پلاک دوازده-صفر-در

آدم کم حرفی زندگی می کند.

اما من آدم کم حرفی نيستم

نيمی از اشعارم را

پُر حرفی شکست ناپذيرم

خراب کرده است.

 

اگر حوصله‌ام را داشته باشيد

می توانم برايتان

از کنار همين ساعت بی حديث

تا پای فروريخته‌ترين ديوار جهان

يک نفس حرف بزنم.

گاهی دلقک هم شده‌ام

و پا گذاشته‌ام به عمد

بر پوست موزی

که در شيبِ تلخ اوقات شما

سياه شده بود.

 

ديروز مبلغان مسيح را

تا پای مرگ خنداندم

سه نفر بودند، يک مثلث کامل

اولی چارشانه بود

                        شبيح کلنگ

دو ديگر لاغراندام

مثل بيل

آمده بودند راه بهشت را

که از ميان اُدکلن ارزان قيمتشان می گذشت

نشانم دهند.

 

اصلا لازم نبود حرفی بزنم

از ساعت عقب افتاده

و لرزش دست های گرو رفته‌ام

معلوم بود

هيچ جهنمی نمی توانم بروم.

 

 

از نشريه سيمرغ شماره ۹۹-۹۸