خانه

کمال رفعت صفائی

 
 

  پاييز سيزدهم

 

 

ابر مسافر

              سرانجام می رود

اما

کمال!

هنوز نمی دانی

يک خانه چطور غمناک می شود.

اندک اندک در می يابی

که طناب رخت کوتاهتر شد

سفره کوچکتر شد

آه

هر چيزی خلاصه تر می شود

و کوچکيها

             از راه می رسند

ديگر دليلی در ميان نيست

که چراغ تا ديرگاه

                       روشن بماند

داغ اين سوی و آنسوی پنجره می تابد.

آينه را اگر از غبار گرفتی،

                                 گرفته‌ای!

و گرنه

گيسوی تازه شسته‌ای نيست

کاکلی نيست

تا تو را شاد کند

 

تمام کشيتها

واژگون شدند

سوگواران توری به دريا افکندند

و گلهای پيشواز

تا چند غروب بر آب ماند.

وقتی که شام آخر رسيد

من از تمام اشياء کوچکم

يک تکه آينه برداشتم

می خواستم

در آخرين مجال

نقش اميد و سرما را

در چشمهای خود ببينم

آه

ای پرنده‌ء جان

در آخرين نگاه

من شکل باد يا درختم؟

شايد منم

آن کودکی که در غروب

با خرده‌ های نان

خم می شود

بر نرده ها و اردک و دريا

و نابهنگام يخ می زند

                         در قوس مهر خويش

وقتی هنوز هزار غروب مانده از عمر آبها.

 

در سرزمينی که صبح‌گاهانش

با انتشار خون

                 آغاز می شود

بگذار شعر ما

                 به تأخير منتشر شود

بادی که خواهد وزيد

دريا و شعر را

جرعه جرعه

به اين سوی و آنسوی منتشر خواهد کرد.

 

 

از آرش شماره‌ی ۳۸