|
مهر انگیز رساپور «پگاه» |
||
|
...و پیراهن
ستاره دوزیاش
چنان بود که انگار شب را تکاندهاند
روی سرش! و اشک های
کدرش گويی
چرکابهء
وحشتش بودند (در قبيلهای
با خنده های
موميايی و جای سم های
ستوران
بر گِل و لای
مخيلهاشان *** عروس
ده
ساله ده ساله دختر می برندش
کشان
کشان
کشان...به
خانهء شوهر! عروسکت را می
خواهی؟
عروسکت
مُرد... ديو قصهها حمله کرد
ديشب
پدرت را کشت
مادرت را
برد همبازی هايت
را خورد! عروسکت؟ زير پا له شد...مُرد *** ولی
آيا او ادامهء مضحک
مادرش نيست؟ (يک قطعهء
ملال آورٍ
طولانی در يک شباهت
دردناک مسقر بر
بزلزل خويش؟) چماق زندگی
موروثی، بر
سرش چماقٍ ترس و
خرافاتِ
موروثی بر
سرش چماق سکوتِ
موروثی بر
سرش امروزش
مانده زير
آوارٍ ديروز و بلوغ! چيزی
مثل تشنجٍ
مرداب های
باستانی است کجا بخوابد
که رؤيايش
بی ترس ...آزاد
شود؟ حس کرد نَفَس
هايش گل ها را
خشک می کند! «خوابم کابوس
است خوابم کابوس
است فردا...» فردا؟ صبح سياهی
دارد! شهر، وارونه
است! پدرت هيولا! مادرت
دراکولاست! شوهرت؟! ديو قصههاست! و چنان غبار
بر او پيچيد که هيکس نديد که دارد باد
می برد
او را... از «بررسی
کتاب»
شماره۳۷/۳۸
|