|
نانام |
||
|
۷ مُردهام
و نشستهام
روی سرم. چه
پروانهای
بر سرِ این
مار نشسته! اما
باور کنيد که
اين مارِ
خوبی بود.سمی
بود، می
بلعيد، می
دزديد
ولی
هميشه
روزهای سه،
چهار و
پنجشنبه. مارٍ
خوب ماریست
که بعضی روز
ها مار باشد و
بقيهی
روزها مار
نباشد
تا
پروانه
بيايد و
بنشيند روی
سرش مثل
من که نشستهام
روی سرم. ۲۹
آوانگاردترین
زن دینا
صورت
او در بیرون
اتفاق می
افتد.
کاسهی
چشمانش ظرفیست
که نقاشِ بی
پول در آن رنگ
می ریزد
و
چشمانش حیرت
رنگ است
از حیات
ناچیز خود.
بجز
کاسه و
چشمانش چیز
دیگری نیست
در آن چهر
که
از شکستن
بمانَد.
صورت
او در بیرونِ
اتفاق
می افتد..
۳۴ يک قطعه راهِ نرفته پيدا کردم امروز بَرَش
داشتم و
کشيدمش از
اين سر تا آن
سرِ سی سالگیام آنوقت جوراب
های نشُستهام
را بر آن پهن
کردم. و
پا برهنه
از آن
گذشتم. ۴۵ گلو
رگهايی دارد
همريشه با
طناب؛ بعضی
ها از درون
خفه می شوند. از
مجموعهی «انگشتم
را در جنگل
فرو کردم و سبز سوراخ شد.»
|