خانه

مجید نفیسی

 
 

من يک پناهنده‌ام  

                          برای زهره

 

 

در اين آسانسور بزرگ تنها مانده‌‌ام

با رؤيای تکه زمينی بر سر.

آن پائين

بوی فراخی چمن

الاکلنگ و تاب و چرخ و فلک

و بوق ماشين بستنی-

                               دلبازی ها

آن بالا:

نامه‌‌ای از ايران

عکس های کهنه

املاء سخت فرانسه

و ظرف های نشسته

                               دلتنگی ها.

استانبول برای من يک مسافرخانه بود.

با رفت و آمد هميشگی پناهندگان

قطع آب

و يورش پليس.

اکنون در ليون هستم

بلوار لنين/ مجتمع ۲۳

چيزی جا گذاشته‌ام؟

من يک پناهنده‌‌ام.

خبر اعدام مرتضی را در فايه* شنيدم

جايی که زنگ تلفن هرگز قطع نمی شود.

در اتاق نهارخوری عکسش را به ديوار زديم

و همراه با پناهندگان شيليايی يک دقيقه سکوت کرديم.

رزا بی تابی می کرد

و هيچ کس فرانسه نمی دانست.

از آن زمان چهار سال می گذرد

شيليايی ها باز گشته‌اند

رزا فرانسه حرف می زند

و موهای من سفيدی می زنند.

 

همسايگان من همه کارگران عربند.

هر صبح بچه‌ های کوچک را به مدرسه می بريم

و با باگت*های بزرگ به خانه باز می گرديم.

گاهی در جشن های س.ژ.ت گرد می آئيم

و در ازدهام رقص

سايه‌روشن فشفشه‌ ها

و فيلم های سياسی

بيکديگر لبخند می زنيم.

سنگينی رزا نمی گذارد شکست فاشيسم را ببينم.

آن زمان او هشت ماهه بود

 

در تمام راه

کسی مرا به عقب می کشيد

اما يال اسب را رها نمی کردم.

تمام تپه ها گلباران بود

و کردهای بلدچی يکريز نجوا می کردند.

۹ را می زنم و باز می گردم

اما وقتی که در باز می شود

در راهرو تاريک

چيزی به جز واق واق سگ همسايه نمی يابم.

باز می گردم

عجله کن

رزا بی‌تابی می کند

چشم های سياهی به من می نگرند

و دهان های باز می پرسند:

کِل اِتاژ مادام؟

دکمه را فشار می دهم

و خاموش می مانم

آيا تکه زمينی هست که من در آن آرام گيرم؟

 

                                        ۲۰ مه ۱۹۸۷

 

*خوابگاه پناهندگان

*نان ماشينی

*سنديکای کارگری حزب کمونيست فرانسه

* کدام طبقه خانم؟

 

از اندوه مرز