خانه

نادر نادرپور

 
 

خطبهء زمستانی

 

 

                           حماسه‌ای برای کوهسار لبرز و قلّه‌اش دماوند.

 

 

آی آتشی که شعله‌کشان از درون شب

برخاستی به رقص،

امّا بَدل به سنگ شدی در سهر گهان!

ای يادگار خشمِ فروخوردء زمين

در روزگار گسترشِ ظلمِ آسمان

*

ای معنی غرور

ای نقطهء طلوع و غروبِ حماسه‌ ها

ای کوه پُرشکوه اساطير باستان:

ای خانهء قباد

ای آشيان سنگی سيمرغ سرنوشت،

ای سرزمين کودکی زال پهلوان!

*

ای قلهء شگرف،

ای گور بی نشانهء جمشيد تيره روز،

ای صخرهء عقوبت ضحاک تيره جان!

ای کوه، ای تهمتن، ای جنگجوی پير،

ای آنکه خود به چاه برادر  فرو شدی

امّا کلاه سروری خسروانه را

-در لحظهء سقوط-

از تنگنای چاه رساندی به کهکشان!

ای قلهء سپيد در آفاق کودکی:

چون کله‌قند سيمين در کاغذ کبود،

ای کوه نوظهور در اوهام شاعری:

چون ميخِ غول پيکر بر خيمهء زمان!

*

من در شبی که زنجره ها نيز خفته‌اند:

تنهاترين صدای جهانم که هيچ‌گاه

از هيچ سو، به هيچ صدائی نمی رسم.

من در سکوتِ يخ‌زده‌ء اين شب سياه:

تنهاترين صدايم و تنهاترين کسم،

تنهاتر از خدا:

در کار آفرينش مستانه‌ء جهان

تنهاتر از صدای دعای ستاره ها:

در امتداد دستِ درختان بی زبان،

در شهر خفتگان.

*

هان ای ستيغ دور!

آيا بر آستان بهاری که می رسد:

تنهاترين صدای جهان را سکوتِ تو

امکان انعکاس تواند داد؟

آيا صدای گمشده‌ء من-نفس زنان-

راهی به ارتفاع تو خواهد بُرد؟

آيا دهان سرد تو را، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند کرد؟

آه ای خموشِ پاک،

ای چهرهء عبوس زمستانی،

ای شير خشمگين!

آيا من از دريچهء اين غربت شگفت:

بار دگر، بر آمدن آفتاب را

از گردهء فراخ تو خواهم ديد؟

آيا تو را دوباره خواهم ديد؟

 

لوس آنجلس-۱۹ديماه ۱۳۷۱

۹ ژانويهء ۱۹۹۳