|
جمشید مشکانی |
||
سنگنبشته ۸ و
۲۰
۸ پنجرهای با
پردهء قرمز مردی دل و
ويولونش را جر می دهد -با خود می
گويم: پلنگی که
يکباره
نوشيده پيالهء
لبريز ماه را- و از پنجرهی
سرخ می بينم
مُشکانی را به جاده
مانده است کنار کاج يخ
زده.
۲۰ از لرز
انگشتانم سينه ريزی می
سازم بر گلوی سبز و
نازک اين بطر
آبجو اينجا همه چيز هست آدمی،
همهمه،
زيرسيگاری هشت صندلی
خالی دور
ميزی گرد جوخهای
سرباز بيکار صلحی کسالت
بار از مجموعهی
«سنگنبشه های
تنگسالی»
|
|