|
نعمت
میرزازاده- م.
آزرم |
||
|
عاشقانه
هنوز روی
بستر مغشوشِ
اشتياق
پراکندهاند. و
من دميدن
آرام
يکنواختشان
را هنوز می
شنوم و
بوی تُرد
لبان ترا، و
هُرم سرخِ
تنت را-ميان
هالهای از
سبزهزار-می
نوشم. تو
رفتهای و
روز آمده
ديریست،
پشت پنجره
اما با
من هنوز نيمه
شبان است و
دستهای
عاشقم از روی
سينهء تو،
پياپی شبگير
را به پشتِ
پنجره پرتاب
می کنند تا
اين شبِ
شکفته بيش
بماند با
موجهای
شعلهء عطشم
روی چشمهسارهای
تنت تا
آفتاب صبج
نتابد درين
اطاق خوبا
فروغِ
ماهتابیِ
اندامت. روز
آمدهست و
پشت پنجره
دنيای
ديگريست من
مست و نيم
خواب،
زمان را
نگاه داشتهام
با
تو در ميان
دست های خودم
انگار، اين
لجظه های
ماندهء
سرشار از
حضور تو با من شب
را هنور نگاه
داشته اند. اين
لحظههای
خوب و معطر خوبند
و بوی خوب تو
را دارند حيف
است از کنار
تو برخيزم. می
خواهم اين
شبِ خجسته
بماند
همان هنوز
بپايد
تمامِ روز تا
شب فراز آيد و
باشد که باز
تو بازآئی شادا
شکفتنِ گلِ
خورشيدِ
چهرهء تو
از افق
ناگهان در
آستانهء
تاريک در
شام ديرپای
بی ستارهء
تبعيدِ من. پاريس،
اسفندماه
۱۳۶۸ از
گزيدهء
اشعار «از
سنگلاخ و
صاعقه و
کاروان»
|