بابک
متینی
|
||
|
شعری
از «لبخندِ
تلخِ شهابان» (...)
ساعت چهار و
نیم صبح پیش از خوردن
یک لقمهنان پیش از
نوشیدن یک
لیوانچای برای
سلول هایم و
آوند گل ها و
اشیاء سیگاری
روشن می کنم، یک
سیگار دستپیچ
و تند و خشک خوابم
را نوازش می
کنم و پتو
را رویش می
کشم حواسم
را بر می دارم
و زیر
آب سرد می
گیرم و
به ساعتم می
گویم: صبح
بخیر بنازم
خروس حنجرهات
را
دوستِ عزیز! لباسهایم
این پا و آن پا
می کنند در
راه فکر می
کنم که بی شک، درِ
اتاق را قفل
کردهام این
موقع صبح و
سرما،
اتوبوس نیست یادشان
رفته که
پاهای من، ساعت
ها مرا در
کار، باید
ایستاده
نگهدارند عجب
آدمهای
فراموشکاری! در
راه به
درختهای
سیاه
سلام می کنم به
آسمان تاریک و
به سوز سرخ
باد به
چراغ های
نئونی، به
خاموشی و
شیارهای
زمین و
در بهت چشمان
یک خرگوش خورشیدم
را از جیب در
می آورم، و
می آویزمش به
شاخهی درخت در
دهلیزهای
کار، می
ترسم دلگیر
شود امّا بر
شاخههای
درخت برگ
هست پرنده
و کودک هست و
برای ریه
هایش
هوایی
سالمتر ده
ساعتِ بعد،
برمی گردم دست
در دستِ
خستگیِ کمحوصله در
پیچ جاده، به
اخلاق و شلاق
سلام
می گویم و
برای فلسفه
که بر تختهسنگی
نشتهاست
دست
تکان می دهم ده
ساعتِ بعد بر
می گردم دست
در دستِ
خستگی کمحوصله، خورشید
خوابیده را
از شاخه می
گیرم و
می بوسم. آذرماه،
۶۵ بر
گرفته از «لبخند
تلخ شهابان».
چاپخانه آرش.
استکهلم،
۱۳۶۶
|