خانه

منصور خاکسار

 
 

انگار آينه‌ای تاريک

 

 

 

غالباً

پيش‌تر می رود

پا که کوتاه می کنم

                    و می بينمش

قوز کرده و لاغرتر از من است

انگار آينه‌ای تاريک

و يا جهانی

              که گاه با آن بيگانه‌ام.

 

يکبار اتفاقی ديدمش

در حين گشت

-در سايه چراغی، حوالیٍ پارک

که مدت هاست بدجوری می سوزد

و دائم خاموش و روشن است-

                              که از من گذشت.

آنهم بيگاه شب

خرد و خمود

گمانم از تقاطع ANZA آمد

و يکنفس دنبال من

بی آنکه حتی صدایٍ گام‌هايش را بشنويم

و باز ندانستيم

              -حتی-

از کدام سو برگشت،

و يا چگونه از پله‌ی اپارتمانم بالا آمد

و با سماجت

سر کشيد به جاکلیدیِ خانه‌ام.

 

 

از بررسی کتاب شماره ۳۷/۳۸