|
سیاوش
کسرائی |
||
|
دريا! دوباره
ديدمت،
افسوس بی نَفَس پوشانده
چشمٍ سبز در زير خار و
خَس دامنکشان
به ساحلٍ
بيرون ز
دسترس! دريا! دوباره
ديدمت، آرام
و بی کلام دلتنگ و
تلخکام در جامهء
کبود سراپا
نگاه و بس ابریست چشم
تو ابریست روی
تو تا ژرفنای
خاطر تو ابریست* خورشيد
گوئيا در عمق آب های
تو مدفون است امّآ به هر
دمی که چو
سالیست در
گذر من آفتابٍ
طالع من آسمانٍ
سبزٍ تو را می
کنم هوس! موجت کجاست
تا به شکنهای
کاکلش عطری زخاک و
خانهء خود
جستجو کنم موجت کجاست
تا که پيامی
به صدقٍ دل بر ساکنانٍ
ساحل ديگر همراهٍ او
کنم: کاينجا غريب
مانده،
پراکنده
خاطریست دلبستهء شما
و به امّيدٍ
هيچکس دريا! متاب
روی با من سخن
بگوی تو مادرٍ
منی، به
محبّت مرا
ببوی گرد غريبی از
سر و رخسارٍ
من بشوی دريا! مرا
دوباره بگير
و بٍکَن ز جای بگذار همچو
موج بار دگر ز
دامنٍ تو سر
برآورم! در تندخيزٍ
حادثه،
فانوس برکشم دستی به
دادخواهیٍ
دل ها در
آورم دريا!ممان
مرا و مخواهم
چنين عبث! در پشتٍ سر
مخاطره، در
پيشٍ رو هلاک مرغٍ هوا
گرفته و
پابستگی به
خاک بر اشتياقٍ
جان سدّی ز پيش و
پس من موج رفتهام آما تو، ای
تپنده به
خود، تازه کن
نفس بشکف چو
گردباد و گلٍ
رستخيز باش با صد هزار
شاخهء فرياد
سر برآر مرغٍ بلندبال! توفانٍ در
قفس! باکو،
ارديبهشت
۱۳۶۸ از
«هوای افتاب»
واپسين
شعرها |