خانه

مسعود کریم‌خانی - روزبهان

 
 

دیوار دق من بلند است

به همان سادگی که مادر مرد
می نشينم کنار پنجره و
                       دق می کنم
و " دق" ام را می نويسم

و" دق" هايم را می نويسم
وخودم درته يکی از دق هايم می نشينم.

اين عادتِ من است: می روم درته چيزی وآنجا می نشينم. يک وقت هم در
تهِ ريگی نشسته بودم. درتهِ ريگی که در نداشت.

تو ازراه می آيی . درمی زنی.
من نمی شنوم . من رفته ام درته ته دق نشسته ام. از آنجا تا در يک دالان
دراز هست و پيش از دالان دراز به اندازه ی يک حياط ، خلوت.

درخلوتِ دق نشسته ام وتودرمی زنی. نمی شنوم.
ازديواردق بالا می روی.
ديواردق من بلند است. ديواردق من تو را به خدا می رساند.
از پيش خدا صدايم می زنی.

می گويم: " بيا پايين! آن بالا جای تو نيست" وتو مثل شيطان می آيی پايين.
می نشينی کنار من. نگاهت می کنم ومی بينم که توهم دلت گرفته است.
می گويم: " بيا بيرون را نگاه کنيم! شايد دلمان بازشود."

و می رويم کنارپنجره می نشينيم
کنارپنجره ی دق.

بر گرفته از نشریه‌ی الکترونیکِ واژه