خانه

مریم هوله

 
 

 چرخ چرخ عباسي

 

 

خوراک ماهي روسپيان ...

آوازهاي عاشقانه ي لاشخور ...

من دارم از دست مي روم     وسط زندگي

که روي دست هايش     فقط جنازه مي برد

رو     يا زير ؟

از رو    يا از زير ؟

فرقي نمي کند زندگي      بر سر دست !

 

پوکه ي آرزوهاي شليک شده ...

جگر خوشبختي هاي شکار شده ...

اين است ادراک هاي من از هستي

به چي بستي مرا همبستگي لذت ؟!

لذت از من     موجودي جداگانه بود

که فقط لحظه ي عشقبازي اش     به پام مي رسيد

هرچه هم پا به پا باشند موجودات       سرهايشان از هم جداست !

 

پرنده    در رنگ کفن ...

کفش     در استعداد تکرنگ خاک ...

چايم را بريز       که سرد نشوم در تحجر اشيا

لااقل داغ داغ مي شود نوشيد       جنازه هاي پيش از مرگ را

روح شکارچي در ما     تنها مانع خودکشي ست

 

شکارم کن و بگذار      ذره اي در نبض گردنت      خون عشق بدزدم

چاي سياست ؛

داغ داغ ...

 

در آوار     که يک ملت را زلزله مي کند

( مي کوبد جنازه ها را      بر صداهاي مابين نشخوار )

کسي به خودش نمي آيد !

همه    در هميشه      توي خودشان هستند

لازم نيست به خود بيايند !

آمدن      چيزي ست که رفتن از اول کشته بودش !

تنها بود و نبودش دري ست      که بايد زيک زيک کند

يا زنگ بخورد

در هر روي پاشنه چرخيدن

که راه زنگ مي زد اگر آهن بود !

حالا که نيست      طور ديگري آهن باش

اي گوشت و چند کيلو حماقت سرد

که بدون استخوان     افتخاراتت تکرار مي شوند

روي پاشنه ...

 

چرخ ... چرخ ... عباسي ...

خدا ... منو نندازي ...

از رو     يا از زير

چه فرق مي کند زندگي      بر سر دست ....

 

9/ژانويه/2004  استکهلم

 

برگرفته از‌: مانی‌ها