خانه

عاطفه گرگین

 
 

به سايهء تو می پيچم

  برای احمد شاملو که به انداره‌ء کافی دوستش داريم

 

او می بافد رنج‌هايش را

بيرون فکرش نگاهی است

که روشنائی ديروز را

به تاريکی امروز می آميزد

 

جای پايت بر شن های ساحل مانده است

و وهمٍ ديروز در تنٍ امروز می دود

چرا نمی بينی آفتاب را که بر شانه‌ هايت نشسته است

 

من در چشمانت تولد دوباره را می خوانم

و زير پلک هايت تابش سايهء عشق را

پير نگشته  رنگ‌نباخته، گسترده

ولادتٍ روز را در باغ‌های انگور

 

عقربه ها می چرخند و محو می شوند زير ابر نگاه تو

که ده پرنده را باران می دهد

چرا نمی بينی زايش عشق را زيرٍ پلک هايت

                              

من مخاطب و طنينٍ همراهم

ماه را به گردن آويخته‌ام

و ستاره‌ای در چشمم

به گردٍ جهان می چرخد

 

دُرناها قصيده‌ای می شوند

به اوجٍ امواج می کشند خود را

ديوانه‌ای ماه را می بلعد

و من بيرون از زمان دوباره زاده می شوم

 

نگاهی می شوم به سویٍ سحر، ريخته می شوم

از فراسویٍ سايه ات به تو می پيچم

برف می بارد از پيچک های تنت و من تر می شوم.

 

پاريس، آوريل ۲۰۰۰