خانه

روشنک بیگناه

 
 

(...)

 

 

مادرم

هر گز مرا زيبا نمی دانست

با دهان  بسته بخند!

 

همسايه ها

دختران سبزچشم

               و سپيدروی داشتند.

 

من

با انگشتان خاکی‌ام

رنگين کمانی

بر ديوار پوشيده از ياس

                       می کشيدم

و با رنگ ها و سايه ها.

 

در يک ظهر داغ تابستان

واژه را يافتم

در لانه‌ی قمری ها

بر روی حصير پنجره.

و روزی که مادرم

                   در اتاق نبود

با کف دستان خيسم

آن را

بر گونه های زردم کشيدم

بر چشم ها

دهان، گلوگاهم

 

به آينه خيره شدم

و ناگهان

زيبا شدم.

 

              پائيز، ۱۹۹۶

 

از آوای زن، شماره ۲۹