|
افشین بابازاده |
||
|
صبحانه
در موقعیتی
بهتر شاید
گفتن
ندارد وقتی
صبحانه در
موقعیتی
بهتر
کلماتِ اتو
کشیده را
در تنهایی
جستجو می کند. هر
روز هوائی
تازه را از
سبزه ها خیابان
ها و
از تمام
آسمان ابری و
صاف می طلبم هوائی
برای پریدن و
سقوطی آزاد در
برابر آنچه
که احساس می
کنم. شاید جلوهای
ندارد تا
در کف قهوهام روی
صندلی های
موقعیتی
بهتر بهانهی
بیدار ماندن و
فصول تکراری
را حکایت
کنم. تو
گوئی: گنجشگی
در قلب من می
تپد و
پژواک
موقعیتی که
اکسیژن فضای
به تو خو
گرفتهی من
است اکسیژی
دوست داشتن
نزدیکی و
کنارت دراز
کشیدن. دستانم
بسوی
موقعیتی
بهتر دراز
شده و
رطوبت تن و شرجی
نگاه تو قلم
جاده ها را
نشان می دهد. قلمی
که جوانتر از
این همه نامه
هایش را خود
در چانهی
جوانش حمل می
کند. و
گاز سیبی که
در چانهی
جوانت می
بینم فلسفهی
سادگی را
خلاصه می کند فلسفهی
زیر باران
قدم زدن و
به خیالت در
را آرام بستن
و
از نقاشی رد
شدن و
به خیال من از
واژهای لحنی ساختاری و
نه ضروتا
وزنی... شاید
گفتن
ندارد شاید
اصوات هیچ لب
و دندانی هم
زبان با
گیسوان و
جغرافیای
چشمانت نمی
باشد. شاید
گفتن
ندارد اما
ناخودآگاه از
بیست و نه –سالگیمان
هم پیرتر
است. تو
گوئی: خشتی
از
من از
تو استعاره
شد. شاید گفتن
ندارد تو
را در
موقعیتی
بهتر چون
مجسمهی
واپسین شعر
می تراشم. ۱۳
مه ۱۹۹۲ برگرفته
از «صبحانه در
موقعیتی
بهتر»
|