خانه

هومن عزیزی

 
 

گم شده

 

همسرم در تيمارستان قانون گم شد       صدايش در گوشي تلفن

از پشت پنجره ها ي قانون صدايم ناخوانا ست

او را با دست هاي خودم دستبند زده اند

 

حالا ميان گريه و سيگار مرددم

سيگار مي کشم      زوزه مي کشم      اما گوش هاي قانون جز صداي قدم زدن تميز پرستار ها

صدايي نمي شنود

بايد قبول کردکه قانون        تا منتها عليه ما حق دارد

نوشته اند     تا زنجير ها بيهوده نباشند

و پليس ها بيکار

 

تيمارستان قانون          لابيرنت هزار تبصره است

و درجه ي نظامي سرهنگ هايش را        ميزان لبخندشان به ديوانه

مشخص مي کند

 

همسرم که چشم هاي سياهي دارد         شعري وحشي ست

که قانون         بيرحمانه در قالب فرم خواهد ريخت

و با زنجير تزيينش خواهد کرد

 

شعري وحشي که عاشقانه نباشد ديگر         و نفرين نکند           و فحش ندهد

مودب و تميز و قانوني

در روزنامه چاپ شود

اما من

بغضي غير قانوني دارم

و سرم درد مي کند براي شاشيدن          در اماکن عمومي تميز

که تف کنم          به قوانين کراواتي

و مثل اجدادم        به کوه ها پناه ببرم          يا غي شوم

 

ياغي کوچکي در من است اما         آداب معاشرت

اجازه نمي دهد تکان بخورد

و اجازه ي اقامت در تيمارستان          با قبول زنجير رسميت مي يابد

همسرم پشت پنجره ها نيست      پشت در ها         پشت نگهبانها

جايش گم شده            و صدايش

در گوشم اما به نفرين ادامه  مي دهد

که  تف مي کند به ساحت آدم        که بي زنجير

تاريخش       دچار سکون می شود

 

همسرم با چشم هايي از آتش        شعري وحشي ست که نمي شود

بي آنکه زخمي شوي        زمزمه اش کني

و بي درد زخم         لذت ببري

نمي شود از برش کرد

زيرا که هيچ وقت تا به آخر سروده نشده

هميشه ناتمام مي ماند

 

هميشه ناتمام مي مانم

و چشم هاي منتظرش از پشت تمام پنجره ها سرک مي کشد

از تمام تابلو هاي مدرن و کلاسيک        در نت نت هر ترانه       با کلماتي که  نمي شود نوشت

کلماتي که تنها در خواب مي آيند             و در خواب مي روند

عطري وحشی که وقت بيداری

سحر از بسترت بوي گل آيو

 

بيني ام به بوي گل هاي قانوني و مصنوعي عادت کرده انگار

و خودکارم         دوست نداردکلمات غير قانوني بنويسد

دفترم پر از تکه هاي همسرم        که هيچ وقت کامل نمي شود

 

همسرم در تيمارستان قانون گم شد

و کودک دو ساله ام       به روي خود نمي آورد

بزرگوارانه تر از جامعه و قانون           گريه هاي مرا نديده مي گيرد

و اسباب بازي هايش را وحشيانه      پرتاب مي کند

 

گفتم که صدايش         در گوشي تلفن گم شد        و او ديگر خواب است

هر وقت تلفن زنگ مي زند      زخم لبخند بر صورتم گشوده مي شود

و تکرار مي کنم که خوابيده

 

همسرم خوابست و کلماتم براي آنکه بيدار نشوند خوابند

خواب قانون است

و در صريح ترين حقوق انسان نوشته شده          بايد خوابيد

و هميشه پيش از خواب        زنجير ها را فراموش کرد

بايد خوابيد         و چشم ها را بر بغض بست

و به سينه اجازه ي هق هق نداد

و به همبرگر مکدونالد فکر کرد         به نوشيدن کولا

و اداره مهاجرت

 

همسرم گم شده

همسرم در اين شعر گم شده

اين شعر در همسرم     و من در اين شعر گم شده ايم     در نفس هايم       کلماتم

در اين شعر         همسرم

دنبال خودم مي گردم

دنبال او ، شعر و آخرين نفسم

 

 

 

برگرفته‌ از: مانی‌ها