خانه

میرزا آقا عسگری- مانی

 
 

فانتزی

   

کم مانده بود بميرم!

وقتی صدای تو، در واژه های من پيچيد

و دست به هرچه گشودم، تو بود

وقتی زن‌ام در آغوش‌ام

مرا با صدای تو ناميد!

می موجيدی؛ و او بستر را زيبا می کرد.

تو رگ‌تَپٍش تن‌ام بودی

دهان‌ات، دهان شعر مرا می مکيد

زن‌ام داغ بود!

 

ديدم هوای برهنه را لوند کرده‌ای

کنارم لميده‌ای و زن‌ام را در اندام‌ات نهاده‌ای

دهان‌ات از زمزمه‌ های او و نام من پُر بود

به هوا دست کشيدم

پستان های انگيخته‌ی تو از ولگردی زبان‌ام لطيف بود

به آينه دست سائيدم، سائيدی، سائيد

جای دست ها بر اندام‌ات ماند

کم مانده بود سنگ شوم!

پلک چراغ را بستم

شب از حضور تو غريقٍ عرق بود

ران های‌ات دوجمله‌ی ناتمام.

جمله ها را به هم آوردم

چون آب، روی تو جاری شدم

خيش شدی.

در دهان کمرگاه‌ات رود شدم.

 

به هر کجای زن‌ام دست کشيدم، هر کجای تو بود!

(قوانين آمدند و هر چه کردند نتوانستند جان مرا از اندام

تو بيرون کشند.پس، بر تو سنگ افکندند؛ بر من تازيانه زدند؛

زنم از درد به خود پيچيد. قوانين محو شدند.)

 

آواهای تو که از دهان او بر آمدند؛

مرا هوا، هوائی کردند!

هی او تو را از تن‌ام مکيد

من خود را مکيدم

تو خودت را مکيدی.

 

کم مانده بود ديوانه شوم

وقتی در اندام‌ام می موجيدی

و خوابجامه‌ های پراکنده‌ات

اندام زن‌ام را می جستند.

 

کم مانده بود بميرم

وقتی صدای او صدای تو بود؛

صدای من، صدای او بود.

تو در من بودی،

من در او بودم

او در تو بود.

 

هرچه کوشيدم

طلای او را از مس تو

و مس او را از طلای تو

و طلای تو را از مس او جدا کنم نشد!

 

کم مانده بود

زن‌ام در واژه های تو بی هوش شود

يا تو در پچپچه‌های من لو بروی

يا او  در تو به اعجاب تکه تکه شود.

از بس فشردم‌ات

کم مانده بود در او له شوی.

کم مانده بود جامه‌های‌ات را بپوشم و ترسيده،

آن زوج کهن را رها کنم.

اما، ترسيدم بروی، برود و تنها بمانم.

ديدم نمی توانم بروی

نمی توانی برود

نمی تواند بروم.

ماندی...م!

 

کم مانده بود عقل بيايد و ما را جدا کند

وقتی که گوشواره‌ی تو

با لاله‌ی گوشٍ تو به دهان‌ام آمد

و من او را به نام تو خواندم!

و او، نام تو را به شکل نام خودش شنيد

و تو نامٍ مرا در دهانٍ او آب کردی.

 

کم مانده بود سنگ شوم از ترس

وقتی زن‌ام عاشق‌تر از هميشه

-آن چنان که توئی-

                         مرا بوسيد

و چندانم به خود فشرد

که جای حلقه‌ی دستان‌اش

بر گرداگرد تو گرنگ شد

و گفت دوستت دارم

و گفتی دوستم داری

و گفتم دوستش دارم!

کم مانده بود بميرم

وقتی که جمله ها گفته شدند

اما به لب نمی رسيدند.

کلماتی پراکنده بوديم؛ جمله شديم

و روی ران‌ها، بازوها، پستان ها و نفس های هم خوابيديم.

کم مانده بود نفهمم

وقتی زن‌ام گفت

هيچ‌گاه چنين دوستم نداشته‌ای!

 

 

از مجموعه‌ی شعر  سپيده‌ی پارسی