خانه

میرزا آقا عسگری

 
 

فرزند ققنوس

اگر گاو توفان

                   رَمارَم

گذر کرد بر بام خانه

اگر تُندر آسمان شبانه

فرو کوفت بر ابرها تسمه‌ی تازيانه

اگر مرگ بلعنده و تلخ

بر آمد چنان هيکل هول

                              برآستانه

اجاقم اگر سرد بفسرد

                             درخاطر محو خاکستر و باد

اگر خانه‌ام آنسوی دشت گم شد

گَرَم باد بر داشت

و با خود در آنسوی غربت پراکند

اگر از رگانم

گدازنده‌ی رنجها شد روانه

اگر نام من با پرِ هدهدی بی سرانجام

فرو رفت در تلخی مه

زمين نيز گر ماند خاموش

به جز کولباری پر از آه

نماندم اگر هيچ بر دوش

چه باکی از آنم؟

 

مرا داد آموزه‌ای آنکه از سنگ خارا عسل می چکاند

و در ظلمت سرد کولاک

فروزينه‌ای جاودان می نشاند:

که از دشنه‌ای که روان می شود تا بُن جان

و از سنگهايي که  هستند از جانب مرگ پرّان

نبايد بترسم.

 

نگفتم؟!

جهان می شکوفد به منقار مرغ بهاران

زمين چهره در ارغوان می دواند

و عشق من و تو

برونتاب خواهد شد از قلعه‌ی سرد سنگی.

نديدی مگر

ـ ای همه ديده ـ

ای دوست؟

مرا بفکنيدند در عمق آن درّه‌ی خار و خنجر

چو برخاستم باز ديدم:

که از سبزی عشق، تر هستم و تازه هستم.

و نام مرا نی لبکها

روی دشتها می نوازند.

اگر سوخت بالم، وگر سوخت دستم،

چه باکی؟

چو فرزند ققنوس هستم!

 

آذرماه ۱۳۶۷

 

از مجموعه‌ی عشق واپسین رستگاری