خانه

مینا اسدی

 
 

بغض

 

می خواهم

به شانهء تو باز آيم

با کوله بار سنگين تجربه های ميانسالی‌ام.

 

ميخواهم شانه‌ای باشی

شانه‌ای باشی

آن شانه‌ای باشی

که بر آن

بغض ساليانم بترکد

و مرغان دريايیٍ گريه هايم

هق هقٍ ترس و ترديد را

در آوازی بخوانند

 

می خواهم

چتری باشی

چتری باشی

بر اندام برهنهء اندوهم

و مرا

در آرامشی هزارساله

پنهان کنی

 

می خواهم

               به شانهء تو باز آيم

با کوله بار سنگين تجربه‌ های ميانسالی ام.

 

ميخواهم

           آسمانی باشی

           آسمانی باشی

         آسمانی باشی

گسترده و فراخ

که ستارهء کوچکٍ تنهايی ام

در وسعت آبیٍ آن

                       بشکفد.

 

ميخواهم

           ياری باشی

ياری باشی

آن ياری باشی

که مرا بشنوی

و از تلخیٍ کلامم

به لبخندی در گذری.

 

ميخواهم

به شانه‌ء تو باز آيم

با کوله بار سنگين تجربه های ميانسالی‌ام.

 

ميخواهم

کسی باشی

کسی باشی

آن کسی باشی

که اعتماد مرا

در نگاهی

به من باز ميگرداند.

 

ميخواهم

اميدی باشی

اميدی باشی

آن اميدی باشی

که روزم

ادامهء کابوسٍ شبان دلتنگم نباشد

 

ميخواهم

شانه‌ای باشی

شانه‌ای باشی

آن شانه‌ای باشی

که بر آن

بغض ساليانم بترکد

و مرغانٍ دريايیٍ گريه هايم

هق هقٍ شبان ترس و ترديد را

در آوازی بخوانند

 

ميخواهم

            به شانهء تو باز آيم

به کوله بار سنگين تجربه های ميانسالی‌‌ ام.

 

۱۷ مای ۱۹۸۸-استکلهم

 

از از عشق چيزی با جهان نمانده است.