|
Reza Farmand
رضا
فرمند |
||||
|
----------
|
۸ شهریور ۱۳۸۹- 30 August 2010 |
غرور، رویای پراکنده است |
گالری
|
|
|
در بخش
نگینه می خوانید:
درنگهایی پیرامون نگینههای شعر مدرن فارسی
گزینهای از نگینههای شعر برونمرزی
گزینهای از نگینههای شعر درونمرزی
نگینههای شعر جهان
------------------------------------------------------------------
---------------------------------
یار، یک شرابِ انسانیست- ۲۷۰ شعر کوتاه
اسطورهی ندا
کیمیا خاتون
( سد شعر کوتاه، ۲۰۰۷)
شعرهای کوتاه پاریسی
میزبانی بحران (۳-۲۰۰۲)
اسیدِ غربت- گزینه
نیما
ساختهی نیلوفر طالبی
----------------------------------------
Renoir
Woman at the Piano
Ballerina
Andrew Atroshenko
Renat Domagalska
|
رضا فرمند
غرور، رویای پراکنده است جا به جاییاش دشوار است ------------------------------------- شعر در ترافیک شلوغ زندگی من اگر شعری را در لبخند زنی ببینم میبوسم من اگر شعری را در مادگی زنی ببینم میلیسم ------------------------------- من تنهایام؛ در معرض وقتام!
من تنهایام؛ در معرض وقتام! شتابهای وقت را باید بشناسم درنگهای وقت را باید بشناسم
---------------------------- هر کس اوج خود را باید پیدا کند پرندهای کوچک، نیروی سترگ جاذبه را پس میزند ----------------------------- زن افلیج
زن افلیچ مچاله شده است و دلش در لبخندش میزند! ----------------------------------- خودباروی پیروزیها پَر میشوند؛ پله میشوند پیروزیها کوه میشوند؛ قله میشوند پیروزیها الماس میشوند
----------------------------- من دیگر چشم به راه کسی نیستم همینکه راههایی از شعر، در این واژههای سخت کشیدهام کافیست! ------------------------------------- عشق، پیروزی پیکر زن است با زور نمیتوان زندگی را ترساند با زور نمیتوان معنای زن را دگرگون کرد -------------------------------- پدرم به خاطرهها چکید ( با ویرایشی تازه) این شعر پیشتر به نام «زندگی از پدرم نرنجیدهاست» چاپ شده بود --------------------------------- شعر، مرا به خانهاش میبرد شعر، مرا به خانهاش میبرد؛ به بسترش میبرد؛ و هیاهوی زندگی را کیب میکند
--------------------------------- لطفن وکیل رستگاری من نشوید پیش از نیکی لطفن پُرسش کنید! -------------------------------- دجلهی شعر من آموختهام که کجا بایستم تا قطار شتابناکِ زمان را سوار شوم. -------------------------
مادرم زیبا نشد به زبان پشتو.
برگردان فرهاد ویار
پذیرفتهام که شتاب، تنهاست زمان را در استخوانهایم پذیرفتهام! -------------------------------- (۲۷۰ شعر کوتاه) وقت، دوست سبُکبال توست شتابهایش را دریاب ----------------------------- (۲۳۰ شعرکوتاه) زندگی، هنوز بهترین دوست توست زندگی، هنوز در آینده چشم به راه توست ------------------------------- (۲۱۵ شعر کوتاه) خود را زیبا کن تا بتوانی برگزینی خود را توانا کن تا بتوانی برگزینی --------------------------------------------- (۲۰۵ شعر کوتاه) وقت را اگر نپرانی پرنده نمیشود!
------------------------------------------- سکه اگر با کلمه نیامیزد سنگینترین فلزات میشود در آمیختن با مهربانیست که پَرهای سکه باز میشود
------------------------------------------ زنده باد اینترنت! زنده باد ماهوارهها، پیامکها! زنده باد سایتها و وبلاگها که دیدن را پخش میکنند ----------------------------------------- رامین! نازنین سوگند رامین! نازنین تبریز دروغ یک گامهم نتوانست از پاکیات پیشروی کند دروغ، کور باید باشد که کوههای جانات را ندید ---------------------------------------------------
رامین و سهندهای جاناش و قدرت کودن، دروغهایش را خورد
همهی شعر در وقت، هر چه بکاری سبز میشود در وقت، هر چه بکاری سبز میشود وقت، پُربارترین کشتزارهاست!
-------------------------------------- و خوابم در گسترای دغدغهها با شعلههای سیاه میسوزد
همهی شعر آنان از پاکی تو در ما شکست خوردهاند آنان از حرمت تو در ما شکست خوردهاند
«اسطورهی ندا»
هلوکاست
Holocaust
هلوکاست
یعنی مرگ میاندیشید؛ کینه میاندیشد؛
و هنوز میتوان در کورههای
معناسوزی
زیباترین معناها، معنای انسان را سوخت ----------------------------------------------- حرمتِ نازک ترانه بیدادگران ترانه، حرمت نازک او را در روز روشن هر جور که خواستند شکستند
همهی شعر ندا پادزهر دروغ است ( ۱۰۱ شعر کوتاه)
خونات از بیگناهی سفیدتر است در روی سپیدت پنجرهای در خون غرق میشود در روی سپیدت پنجرهای به فردا باز مانده است ---------------------------------------------- محموعهی شعر اسطورهی ندا
نام ندا را بر بامهای دلهامان هر روز و هر شب، بلند بخوانیم ------------------------------------------------------------- ندای خون ندا آزادی میگرید آزادی ندای خون «ندا» را سرود میکند
آزادی به ارتش خون «ندا» آماده باش میگوید دروغی بزرگ، در بُرج بادیاش میلرزد دیواری دارد روی خودش خراب میشود و عقربی پُرنیش در حلقهی تنگ دشواری ناگهان خود را نیش میزند
----------------------------------- خوشبختی، تعریفاش را به عهدهی تو گذاشته است! ----------------------------------- شتاب با شتاب نمیتوان همبال شد همیشه تا نرسیدن جلوتر است
همهی شعر میدانهای آینده پرواز میکنند ---------------------------- پیشواز شعر شعر که میآید میخواهم با همهی واژهها پذیرایش شوم!
همهی شعر استرس
استرس، لحظهها را هُل میدهد و لحظهها چون درهای چرخان میایستند.
همهی شعر در باغ شادی کپنهاک هیجانها برهنهاند و در قطارهای برقی، در چمدانهای گردان میچرخند و از برج بلند، جیغزنان خود را به زمین پرت میکنند
همهی شعر از شعر حرف بزن: شعری که همپَر شتاب است؛ و پویاییاش هر عادتی را تنگ میکند
همهی شعر زن و آزادی آزادی در زنان خود را میشکوفاند آزادی در زنان خود را به اوج میبرد ------------------------------ پالونهی شعر هر
شعر خوب چون
پالونهای
در زبان میچرخد. ------------------------------------------------ شعرهای
پاریسی با
پیرایشی نو زمان را باید یاد بگیری! زمان پُر از پَر است پوشیدناشان را باید یاد بگیری! زمان پر از رود است سرچشمهاشان را باید یاد بگیری!
----------------------------------------------------------- جهان نباید زور بگوید؛ خدا نباید زور بگوید! آبجویی که تابستانم را خنک میکند چرا ننوشم؟
همهی شعر
کابوسها در خوابم میخوابند
همهی شعر
پیشآمدها در زمان آرام میشوند
نگران نباش!
جویها بسترشان را گم نمیکنند
همهی شعر
سگ، دانشمند بوهاست
(چند شعر کوتاه)
سگ، دانشمند بوهاست
با اینهمه کیش هیچکسی را بو نمیکشد!
همهی شعر
ملکهی شعرهایم
در میدان چرخان زندگی
تردست نبودهام؛ پُردست نبودهام؛
و جز واژهها را نتوانستهام در هوا نگه دارم.
همهی شعر
کلینیک نازک شعر
همه جانهای فسردهشان را به کلینیک شعر میبرند
با اینهمه هیچکس سکهای به گرسنگی شعر نمیدهد!
همهی شعر
من وقتم تنهاست!
من وقتم سرشار شتابهای آرام است.
همهی شعر
اندام زن، پُر از
نواهای نرم؛
پُر از موسیقی گرم
است
همهی شعر
شتابهایم را دوستداشتهام
شعر از خوشیها سبُکبالتر است!
شعر از هماغوشیها کهرباییتر است!
همهی شعر
شتاب، زمان برهنه است!
شتاب، زیباست
سفر که تمام شود، شتاب میگذرد!
همهی شعر
با ویرایشی تازه
شعر من خواهر کوچک خون توست!
----------------------------------------
خوشبختی
خوشبختی، دستاورد جرقههای گام است!
همهی شعر
اوج، یک پله است!
از اوج، پیدرپی باید بالا بروی تا در اوج
بمانی!
همهی شعر
زاکوپانه
Zacopane
در زاکوپانه،
مزّهی لهستان را میچشم
مزّهی زندگی آزاد شده را!
همهی شعر
خانوادهی یکنفره
من با شعر، خانوادهای یک نفرهام؛
و دیگر از کسی نمیخواهم که معنایم را کامل کند!
|
|||
|
آوردن چند سطر از نوشتههای این سایت و دادن لینک به منبع اصلی آزاد است! |
||||